تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده یک خبرنگار
مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقاي شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد ... هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب و مرتب بود .

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

جواب زن خیلی جالب بود: زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ..........!!!!

+ تحرير شده به قلم مهدی در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت 19:48 |

هر چيزي راكه ميخواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد نمي خـواهيـد!" قــوانين مــورفي مــجموعه اي از قوانين حاكم بر زندگي هستند كـه اكثر آنها از بدبيني نـشات گـرفتـه و جـنـبـه شوخي دارند امـا بسياري از آنها نيز واقعيت هستند.

قوانين مورفي توسط شخصي بنام كاپيـتـان ادوارد مورفي مهندس نيروي هوايي، در سـال 1949 پـا بـه عـرصه حضور گذاشت. وي هنگامي كه روي پروژه اي در نيـروي هـوايـي مشغول بررسي روند كار بود متوجه شد كه تراسفورماتوربه صـورت نـادرسـتي سيم پيچي شده در مـورد تكنسين مربوطه چنين گفت:"اگر اين تكنسين راهي باشه تا بتونه كـارشـو درسـت انـجـام نده، اون راهو پيدا ميكنه." قـوانين

مورفي اكنون افزون بر هـزاران قانون مي بـاشد كـه توسط افراد گوناگون در سراسر جهان گرد آمده و مـجـموعـه اي ازقـوانـيـن حـاكـم بر زنـدگي هسـتند كـه اكثر آنها از بدبيني نشات گرفته و جنبه شوخي دارند امـا بسـياري از آنها نيزعينيت و واقعيت دارند. اكنون به برخي از اين قوانين توجه كنيد:

1- اگـر قـرار بـاشه كاري خراب بشه و درست پيش نره، حتما خراب مي شـه آن هـم در نامناسبترين زمان!

2- اگر احتمال داشته باشه چندين كار خراب بشه، آن كـاري كه بيشترين ضرر را خواهد زد درست پيش نخواهد رفت!

3- همه چيز در حال بدتر شدن است!

4- لبخند بزنيد فردا همه چيز بدتر و وخيمتر خواهد شد.

5- احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش آن!

6- همه كارها بيشتر از آنچه تصور ميكنيد بطول خواهد انجاميد!

7- اگر شما تصميم به انجام كاري ميگيريد پيش ازآن لازم است ابتدا كار ديگري را انجام دهيد!

8- هر راه حلي مشكل جديدي پديد مي آورد!

9- شما هنگام صبحانه خوردن هيچگاه نميتوانيد تعيين كنيد كدام طرف نان را بايد كره بزنيد!

10- هرگاه جسم بـا ارزشي از دست شما به زمين مي افتد به غير قابل دسترس ترين مكان ميرود (حلقه برليان يا داخل سطل زباله مي افتد و يا در چاه فاضلاب)!

11- شما هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هـميشه در آخـرين مـكاني كه آن را جستجو ميكنيد مي يابيدش!

12- هيچ اهميتـي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي بگرديد به محض آنكه آن را خريديد آن را در مغازه اي ديگر ارزانتر خواهيد يافت!

13- همواره در خيابان در هنگام رانندگي ماشينها در لاين ديگر سريعتر حركت ميكنند!

14- زماني كه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملا بي عيب و درست كار خواهد كرد!

15- هر فردي راهي براي ثروتمند شدن در ذهنش دارد كه عملي نميباشد!

16- هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است ويا غير اخلاقي و يا چاق كننده!!

17- هر كسي پول بيشتري دارد حكمراني ميكند!!

18- هيچ عمل نيكي بدون مجازات نخواهد ماند!!

19- هرگاه شما چيزي را در جاي امني قرار ميدهيد تا گم نشود ديگر هيچگاه نميتوانيد پيدايش كنيد!

20- در ورزش گلف بهترين ضربه ها هميشه زماني زده ميشود كه تنها باشيد و بدترين آن هنگامي كه در جمعي بازي مي كنيد و يا با فردي بازي ميكنــيد كه ميخواهيد او را با بازي خود تحت تاثير قرار دهيد!!

21- هر چيزي را كه مي خواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد نميخواهيد!

22- احتمال آنكه كاري را كه انجام ميدهيد ديگران ببـينند نـسب مسـتقيم دارد با ميزان احمقانه بودن كار شما!

23- سنگين بودن ترافيك نسبت مستقيم دارد با ميزان عجله شما براي زود رسيدن به مقصد!

24- هنگام ورود به پمپ بنزيـن جـايگاهـي را كه انتخاب مي كنيد هميشه طولاني تر از جايگاه هاي ديگر خواهد بود.

25- هيچ اهميتي ندارد من كجا ميروم، من آنجا هستم!

26- هر كسي ميتواند مدرك دانشگاهي بگيرد اما صاحب عقل نخواهد شد!

27- زباله از خلاء بيزار است آنقدر انباشته ميگردد تا فضاي موجود را پر كند!

28- هرگاه كفش نو را براي اولين بار به پا كنيد همه پايشان را روي آن خواهد گذاشت!

29- زماني كه مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك كنيد هميشه لكه سمت ديگر شيشه ميباشد!

30- قانون بقاء كثيفي: براي تميز كردن هر چيزي چيز ديگري بايد كثيف گردد!!

31- اگر امري احتمال دارد اتفاق بيافتد و خيلي هم خوشايند باشد،هرگز اتفاق نخواهد افتاد!

32- اگر حق با شما باشد هيچكس حرف شما را باور نخواهد كرد!

33- قوانين مانند تار عنكبوت مي باشند تنها افراد ضعيف و فقيران به دام آن ميافتند در صورتي كه ثروتمندان و صاحبان قدرت آن را پاره كرده و ميگريزند!!

34- دو عنصر در طبيعت فراوان ميباشند: يكي هيدروژن و ديگري حماقت!!

35- جاده رسيدن به موفقيت همواره در دست ساختمان است!

36- هرگاه چيـزي را دور بياندازيد به محض آنكه ديگر به آن دسترسي نداشته باشيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد!

37- كار تيمي همواره ضروري مي باشد چون به شما اجازه مي دهـد تـا در صورت بروز مشكل فرد ديگري را نكوهش كنيد!

38- احتـمـال آنـكه طـرف ناني كه به آن كره ماليده شده است بروي فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد به قيمت فرش!

39- شما هيچگاه نمي توانيد با نگاه كردن به خطـوط راه آهـن، بـگويـيد كه قطار از كدام سمت خواهد آمد!

40- 0 = ثابت = عقل*زيبايي*در دسترش بودن

(معادله يـافتـن همسر بـه ايـن مفـهوم كـه هيـچ دختـر و زني وجود ندارد كه هر سه اين خصوصيات را دارا باشد)!!

41- ماشيني كه روبروي شما در حركت است هميشه سرعتش از شما كمتر است!

42- هر چه عقيده اي مسخره تر باشد احتمال موفقيت آن بيشتر مي باشد!!

43- افرادي كه مي توانند بهترين نصيحت ها را بكنند، نصيحت نمي كنند!!

44- دود سيگار هـمواره به سمت افراد غيـر سيـگاري حـركت خواهد كرد، بدون توجه به سمت وزش باد!

45- جاي پارك مناسب ماشين هميشه سمت ديگر خيابان ميباشد!

46- براي هر عملي يك انتقاد برابر و مخالف آن وجود دارد!!

47- دوستان مي آيند و مي روند اما دشمنان انباشته ميگردند!

48- هرگاه به دروغ به رئيس خود بگوييد كه علت تاخير شما پنچر شدن چرخ ماشينتان بوده روز بعد چرخ ماشين شما پنچر خواهد شد!

49- تقريبا داخل شدن به كاري از خارج شدن از آن آسانتر است!

50- هيچ چيز هيچگاه بهتر نشده و نخواهد شد!

منبع : اینترنت

+ تحرير شده به قلم مهدی در چهارشنبه 2 آبان1386 و ساعت 16:19 |
این داستان رو دوست خوبم مهدی علیجانی نوشته و چندی پیش برام ارسال کرد . به نظرم داستان خوب و قشنگیه که البته زیاد هم کوتاه نیست . نمی دونم همشهری این داستان رو چاپ کرده یا نه اما به هر حال با اجازه ایشون می خوام داستانش رو اینجا بچاپم :پيرمرد روي گاري نشسته بود و اسب رو هي مي كرد. هوا دم كرده و گرم بود. پيرمرد به همسر مريضش فكر مي كرد كه نسخه مچاله شده دواهاش دوسه روزي بود كه تو جيبش بود. صبح بهش قول داده بود اگه امروز بار بخوره دواهاش رو بگيره. زنش بيمه نبود يعني هيچكدومشون بيمه نبودند. تموم درامدشون هم از اين گاري لكنته بود با يه اسب لاغر مردني.

بعضي روزها بار مي خورد بار نمكي اجري اهكي چيزي ولي بيشتر روزها بار نمي خورد چون تعداد وانت بارها زياد شده بود و بار رو روي هوا مي قاپيدند.ولي امروز صاحب بار بهش قول داده بود كه حتما بهش بار مي ده به شرطي كه زود برسه و پيرمرد هم صبح زود راه افتاده بود.

پيرمرد غرق افكارش بود تا اينكه بالاخره رسيد و سراغ بار رو گرفت.

صاحب بار كه مرد چاقي بود در حاليكه تند و تند با موبايلش صحبت مي كرد رو به پيرمرد كرد و گفت..مشدي بازهم كه دير رسيدي!

پيرمرد با چشماني نگران من من كنان گفت..ولي ... ولي من از صبح زود راه افتادم هنوز كه دير نشده.

صاحب بار در حاليكه همچنان تند و تند با موبايلش صحبت مي كرد گفت .. بار رو دادم با وانت بردن! من كه بهت گفتم زودتر بيا!

پيرمرد وارفت نسخه دواهاي زنش رو از جيبش دراورد و با چشماني خيس نشست.

مهدي عليجاني / تير 86

+ تحرير شده به قلم مهدی در پنجشنبه 26 مهر1386 و ساعت 17:34 |
حمله از یال غربی اورست شروع می‌شه. سال‌ها تلاش می‌کنن. سال‌ها به پیشروی ادامه می‌‌دن. اما در این حین جوان‌ترین و احمق‌ترین لاک‌پشت هی می‌گه:”بچه‌ها من یه چیزی بگم؟” اونا هم هی میگن” اه خفه شو چه فدر حرف میزنی” و همین طور می‌روند و می‌روند. لاکپشت جوان باز هم می‌گوید” من یه چیزی بگم؟” تا اینکه سالها بعد رئیس لاک‌پشت‌ها میگه:” اه؛ … مارو بگو ببینم چی می‌خوای بگی” لاک‌پشته میگه:”پرچمو جا گذاشتیم” همه میگین” اه، گندت بزنه”. رئیس لاک‌پشت‌ها بعد از مدتی تفکر میگه که:” برمیگردیم، همه” و همه در برف و بوران سالها به عقب برمی‌گردند. در راه باز لاک‌پشت جوان میگه:” من یه چیزی بگم؟” میگن:” یه دفعه گند زدی بسه، خفه شو” لاک‌پشت ها کم کم شروع به اعتراض می‌کنند و لاکپشت جوان هم هنوز میگه :”من یه چیزی بگم؟” تا اینکه اعصاب رئیس چیزی میشه و میگه:” بگو” اونم میگه:” شوخی کردم” بعد از اینکه مدتی لاک‌پشت‌ها بش فحش خار و خاشاک و کش‌دار میدن تصمیم می‌گیرن برگردن .پیش به سوی اورست. یه چند سالی میگزره و این لاک‌پشت‌ما دوباره شروع میکنه:” من یه چیزی بگم؟” تا مدتی بش توجه نمی‌کنن. تا اینکه می‌رینه تو اعصاب بقیه. رئیس می‌گه بذارید ببینیم چی میگه؟ میگه:” ایندفعه نقشه رو جا گذاشتیم” بش میگن” خفه شو شوخی باشه از همین جا پرتت می‌کنیم پایین” بعد از تحقیقات کافی می فهمن که نه، جدی جدی نقشه رو نیوورده. رئیس میگه همه برمی گردیم. و همه دوباره بر میگردن. سالها بر‌میگردن تا اینکه اذوقه رو به اتمام میره و کم کم سر و صدا بلند می‌شه. در این یکی از اونها می‌گه :”من موقع اومدن یه مزرعه خیار دیدم” میرن به سمت اون و سالها بعد می‌رسن. در این موقع بعضی از لاک‌پشت‌ها میگن که:” اون اشتباه کرده چرا ما همه باید برگردیم؟” رئیس فکر می‌کنه و می‌گه” اه، راست می‌گیدا! چرا به فکر خودم نرسید؟” به اون میگن که تنهایی برو و نقشه رو بیار. اونم معصومانه میگه:” قول میدین خیار هارو نخورید؟” رئیس میگه من حواسم هست تو برو. اونم میگه قول دادیدا!!!
سال‌ها میگذرد اما لاک‌پشت ما برنمی‌گردد. شایعه شد که مرده. اما لاک‌پشت‌ها ناامید نشدند. آذوقه تمام شد و کم کم گرسنگی بر انها چیره گشت. دیگه گفتن این که برنمی‌گرده ما هم که داریم از گرسنگی می‌میریم لااقل بیاید خیار بخوریم. شروع به کندن خیار ها کردند که ناگهان لاک‌پشت ما از پشت سنگی بیرون اومد و گفت:”دیدید گفتم خیار هارو می‌خورید؟

با تشکر از سایت صبحانه

+ تحرير شده به قلم مهدی در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 12:40 |

                  "M,        .mM"

                        IMIm    ,mIM"

                        ,MI:"IM,mIMm

             "IMmm,    ,IM::::IM::IM,          ,m"

                "IMMIMMIMm::IM:::::IM""==mm ,mIM"

       __      ,mIM::::::MIM:::::::IM::::mIMIM"

    ,mMIMIMIIMIMM::::::::mM::::::::IMIMIMIMMM"

   IMM:::::::::IMM::::::M::::::::IIM:::::::MM,

   "IMM::::::::::MM:::M:::::::IM:::::::::::IM,

       "IMm::::::::IMMM:::::::IM:::::::::::::IM,

         "Mm:::::::::IM::::::MM::::::::::::::::IM,

          IM:::::::::IM::::::MM::::::::::::::::::IM,

           MM::::::::IM:::::::IM::::::::::::::::::IM

            "IM::::::::MM::::::::IM::::::::::mmmIMMMMMMMm,.

              IM::::::::IM:::::::IM::::mIMIMM"""". .. "IMMMM

              "IM::::::::IM::::::mIMIMM"". . . . . .,mM"   "M

               IMm:::::::IM::::IIMM" . . . . . ..,mMM"

               "IMMIMIMMIMM::IMM" . . . ._.,mMMMMM"

                ,IM". . ."IMIM". . . .,mMMMMMMMM"

              ,IM . . . .,IMM". . . ,mMMMMMMMMM"

             IM. . . .,mIIMM,. . ..mMMMMMMMMMM"

            ,M"..,mIMMIMMIMMIMmmmMMMMMMMMMMMM"

            IM.,IMI"""        ""IIMMMMMMMMMMM

           ;IMIM"                  ""IMMMMMMM

           ""                         "IMMMMM

                                       "IMMM

                                         "IMM,

                                          "IMM

                                           "MM,

                                            IMM,

                           ______           "IMM__        .mIMMIMMIMMIMMIMM,

                      .,mIMMIMMIMM, ,mIMM,   IMM"""     ,mIM". . . . "IM,..M,

                    ,IMMM' . . . "IMM.\ "M,  IMM      ,IM". . . .  / :;IM \ M,

                  .mIM' . . .  / .:"IM.\ MM  "MM,    ,M". . .  / .;mIMIMIM,\ M

                 ,IM'. . .  / . .:;,IMIMIMMM  IMM   ,M". .  / .:mIM"'   "IM,:M

                ,IM'. . . / . .:;,mIM"  `"IMM IMM   IM. .  / .mM"         "IMI

               ,IM . .  / . .:;,mIM"      "IMMMMM   MM,.  / ,mM            "M'

               IM'. .  / . .;,mIM"          "IIMMM ,IMIM,.,IM"

               IM . . / . .,mIM"              IMMMMMMM' """

               `IM,.  / ;,mIM"                 IIMMM

                "IMI, /,mIM"                 __IMMM

                  "IMMMM"                     """IMM

                    ""                                IMM

                                                      IMM

                                                       IMM"""

                                                         IMM

                                                         IMM

                                                       __IMM

                                                        """IMM

                                                           IMM

                                                            IMM

                                                             IMM__

                                                              IMM"""

                                                               IMM

+ تحرير شده به قلم مهدی در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 10:23 |
آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بي خطره؟
آخرين کلمات يک پزشک: راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...

آخرين كلمات يك وبلاگ نويس : من به ... انتقاد دارم

آخرين كلمات يك راننده :‌ الاغ رو ببين با چه سرعتي داره مي آ....................

+ تحرير شده به قلم مهدی در پنجشنبه 18 مرداد1386 و ساعت 17:37 |

این تصویر هر ۱۰ ثانیه یک بار به روز می شود :

BulbCam

This page updates every 10 seconds.
+ تحرير شده به قلم مهدی در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 11:22 |

 

این مطلب جالب رو در سایت یکی از دوستان دیدم شما هم ببینید:

 

اگر بر روی عکس بالا کلیک کنید به سایتی که به صورت مستقیم این لامپ را نشان میدهد هدایت میشوید

این سایت اسنوپ هم سایت بسیارجالبی است . عکسی که در بالا میبینید مربوط به یک لامپ است که در یک ایستگاه آتشنشانی نصب شده است و از سال ۱۹۰۱ یک تا کنون روشن است. در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است که این لامپ به جز ۲ باری که آنهم در اثر قطع برق خاموش شده است همیشه در تمام طول این ۱۰۶ سال :!: روشن یوده است .

 

لامپ مذبور توسط دنیس برنال پیشرو و مالک برق رسانی به لیورمور در سال ۱۹۰۱ هدیه داده شده است.این لامپ ۵ سال قبل از زلزله بزرگ سانفرانسیسکو در سال ۱۹۰۶ روشنی بخش دفتر پلیس شهر و نیز ایستگاه آتشنشانی بوده است . این لامپ ا کنون وقایع بسیاری را شاهد بوده و حتی جابجا هم شده است ، در طول حیات آن حتی عده ای به عنوان یک طلسم به آن اعتقاد پیدا کرده اند.

 

+ تحرير شده به قلم مهدی در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 10:28 |
در ادامه مطلب عکس و توضیحاتی رو قرار می دم که سایت رویترز منتشر کرده از یک زن و شوهر که ۵ هزار سال پیش هنگام معاشقه / انگار با چیزی مثل زلزله غافلگیر شدن و به کام نرسیدن .

به نظر من که جالبه شما هم ببینید و نظر بدین .

این هم عکس این زوج ناکام : (متن کامل در ادامه )


ادامه از اينجا
+ تحرير شده به قلم مهدی در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 17:6 |
گزارش تصویری امروز را ببینید به نقل از روزنامه اعتماد با عکسهای زیبا


ادامه از اينجا
+ تحرير شده به قلم مهدی در چهارشنبه 27 دی1385 و ساعت 14:44 |
خبرگزاري انتخاب : علی دائی: نوعی دائی. نام یک بازیکن طولانی فوتبال ایران. به او دائی علی هم گفته می شود. نوعی فوتبالیست که وقتی همه چیز آماده است گل نمی زند و وقتی هیچ چیز آماده نیست، گل می زند. نوعی فوتبالیست باقیمانده از دوران پارینه سنگی. اهل اردبیل. بازیکن همه تیم های داخلی و خارجی.

وی دارای دست و پای طولانی بوده و در صورتی که دست و پایش به هم نپیچد می تواند از آنها استفاده کند.

درکتیبه های دوران هخامنشی در موردش آمده است: « پس او شیئی مدور در راه بدیذ و بذان لگد همی بزذ و آن برفت و از دریاها گذشت و از صحراها گذشت و از توران گذشت و به هجده متری دروازه مالدیو همی رسیذ و به اوت همی برفت.».

از علی دائی برای کسب افتخار در شرایط کمبود افتخار استفاده شده و سپس در شرایط عصبانیت وی را به زباله دانی تاریخ پرتاب کرده اند.

جواد خیابانی در فرهنگ آنندراج درباره او نوشته است: « وقتی علی دائی سه ساله بود، عمه فان باستن آشپز آژاکس بود.» و شیخ عادل الفردوسی در فرهنگ آثارالباقیه در مورد او نوشته است: « الدائی هو العمی، اشلونک اوی حاجی؟» ( ترجمه: چه می کنه این علی دائی!).

در تذکره الاولیاء درباره او نوشته شده: « شیخنا، در عنفوان شباب همی به شاگردی به صنعتی شریف همی شد و چون به هیات ملاعبین دربیامد، استاذی بگفت: در تمام این صنعتی شریف بعد از انقلاب یک تن از کله اش بخوبی استفاده کرد و همو علی دائی بود.»

آثار مشخص: وقتی توپ را خراب می کند با عصبانیت به دوربین نگاه می کند، وقتی توپ در منطقه هجده قدم به دستش می رسد به طرف نیمکت ذخیره می رود و آب می خورد، وقتی توپ در حال اوت به فاصله هفتاد متری دروازه خریف است سرش به توپ برخورد کرده و توپ گل می شود، وقتی گل می زند از دست همه فرار می کند.

شاعر بزرگ، برانکو در موردش سروده است:

رباعی
دائی که هوای دیدنش داشتمی
تا توپ به هیجده قدم کاشتمی
شوتی زد و اوت رفت و بس گریان شد
ای کاش ذخیره اش نگه داشتمی
+ تحرير شده به قلم مهدی در دوشنبه 25 دی1385 و ساعت 13:18 |
به گزارش تصویری امروز روزنامه اعتماد در ادامه مطلب توجه کنید :
ادامه از اينجا
+ تحرير شده به قلم مهدی در دوشنبه 25 دی1385 و ساعت 10:40 |

بدينوســيله ما مردان محــترم كره زمين و حومه كه از قوانين و مقـررات و آيين‌ها و اين كارو بكن، اين كارو نكن‌هائي كه نامردانه از سوي جامعه نامرد زنان بر ما تحميل گرديده و بدجوري حالمان را گرفــته به تنگ آمده‌ايم،‌ بر آن شــديم كه از سوي هيئت مردان كره زمين و حومه، حرفها و نظــرات خود را توسط اين اعلانيه به گوش زناني كه حقوق ما مردان را پايمال ميكنند برسانيم. و از آنجا كه كليه موارد زير در يك درجه اولويت قــرار دارند، شماره موارد، همه «1» خواهد بود:

 


ادامه از اينجا
+ تحرير شده به قلم مهدی در پنجشنبه 21 دی1385 و ساعت 15:50 |
يك گفتگوي مسالمت آميز!

گفتگويي که روی فرکانس اضطراری کشتيرانی روی کانال 106 سواحل (Finisterra (Galicia ميان اسپانييايي‌ها و آمرييکايي‌ها در 16 اکتبر 1997 ضبط شده.


ادامه از اينجا
+ تحرير شده به قلم مهدی در پنجشنبه 21 دی1385 و ساعت 15:44 |
۵ راه جدید برای خودکشی رو در ادامه مطلب به شما آموزش تصویری می دم به نقل از مارشال مدرن :
ادامه از اينجا
+ تحرير شده به قلم مهدی در پنجشنبه 21 دی1385 و ساعت 11:57 |
پزشک قانونی به تیمارستان دولتی سرکشی میکرد. مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد. او را پیش خواند و با کمال مهربانی پرسید که: شما را به چه علت به تیمارستان آوردن؟
مرد در جواب گفت: آقای دکتر! بنده زنی گرفته ام که دختر هجده ساله ای داشت. یک روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادر زن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود پسری زایید. برادر من شد زیرا پسر پدرم بود.
اما در همان حال نوه زنم و از اینقرار نوه بنده هم میشود و من پدربزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده هم زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی و پسرم و ضمناً مادر بزرگ او شد. در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمناً نوه ی او بود.
از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم میشد، بنده ظاهراً خواهرزاده پسرم شده ام. ضمناً من پدر و مادر و پدر بزرگ خود هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه ی من است!
آقای دکتر! اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار میشدید، قطعاً کارتان به تیمارستان میکشید!!!

منبع : گروه مبین

+ تحرير شده به قلم مهدی در چهارشنبه 20 دی1385 و ساعت 16:33 |
نام موزیک خواننده آهنگساز مناسبت

زمان

پخش

جان عشاق شجريان و اركستر سمفونيك شجريان و اركستر سمفونيك باکلام

3:18

پخش
جان عشاق شجريان و اركستر سمفونيك شجريان و اركستر سمفونيك باکلام

9:08

پخش
حيرت گل حشمت الله رجب زاده سورنا صفاتي باکلام

4:13

پخش
خاطره بهجت آباد احمد نايبي احمد نايبي باکلام

4:38

پخش
خلوت داود حيدري پوريا حيدري باکلام

4:23

پخش
خيال روي تو جمال الدين منبري جمال الدين منبري باکلام

7:45

پخش
داغ ارغوان عباس بهادري اكبر آزاد باکلام

5:56

پخش
درد دل حشمت الله رجب زاده شهرام منظمي با کلام

3:25

پخش
دنكه نا سكوله علاءالدين شهابي علاءالدين شهابي با کلام

4:10

پخش
دوبيتي ها احمد نايبي امير احمد راستبد با کلام

4:36

پخش
دوش ديدم مرتضي محمدي احمد علي راغب باکلام

5:16

پخش
راز نغمه ها عبدالحسين مختاباد مهيار فيروزبخت با کلام

19:14

پخش
+ تحرير شده به قلم مهدی در چهارشنبه 20 دی1385 و ساعت 16:20 |